قادر رنجبر نظرات یکشنبه 12 اسفند 1397 ، 11:34 ب.ظ


وقتی اتاش وارد اتاق شد و بعدشم فتانه اون جور غمگین وارد شد و بغلمکرد و زار زد!فهمیدم که
دخترم رو از دست دادم!از ته قلبم جیغ میکشیدم و دخترم رو صدا میکردمو میگفتم:
کیانا مادر....کیانا دخترم...عزیز دلم من طاقت دوریتو ندارم وای خدا....خدا بس
نیست؟!....میشنوی صدامو؟!خدا این همه سال چرا فقط سختیات برای من بود!..اول پدرمو ازم
گرفتی!بعد فرهاد و سر راهم گذاشتی!..بعدشم کیاناز!
چرا خدا....چرا حالا که من کنار اومده بودم چرا دخترم رو ازم گرفتی؟!نگفتی من دیگه به اندازه
کافی حساب پس دادم؟! س نیست!بس نیست خدا؟!...کیانا مادر....وای قلبم اتیش
گرفت!....خدایاااااااااااا......
انقدر جیغ کشیدمکه نفهمیدم کی از حال رفتم!
باحس سوزش امپول تو دستم چشم باز کردم و به اطرافم نگاه کردم.گلوم بدجور میسوخت روی
تخت بیمارستان بودم
به اطرافم نگاه کردم جز پرستاری که اونم داشت انژیوکت دستم رو عوض میکرد کسی تو اتاق
نبود.
با دیدن چشمهای بازم لبخندی زد و بعد گفتن حرفی که نفهمیدم منظورش چیه از اتاق خارج
شد.طولی نکشید که پرستار به همراه اتاش و فتانه وارد اتاق شدند و به سمتم اومدند.
فتانه پیشونیم رو بوسید و گفت:خوبی عزیزم؟
با بغض صدایی که به زور از گلوم خارج میشد گفتم:کیانا... کیانارو برام بیار.
با این حرفم اشک ازچشماش جاری شد!پس حقیقت داشت!من واقعا دخترم رو از دست داده
بودم!
ای کاش سکوت میکردم ای کاش خودم رو به نفهمی میزدم و سهیل رو عصبانی نمیکردم.اگه
اونجور کولی بازی در نمیاوردم الان هردوشون زنده بودند.


بغضم ترکید و با صدای بلندی شروع به گریه کردم.فتانه روی صندلی نشست و دستش و روی
قلبش گذاشت.اتاش به سمتش رفت و چیزی بهش گفت.ای کاش ترکی بلد بودم و میفهمیدم بهم چی
میگن!
وقتی پرستار به سمتم اومد تا ارومم کنه دستهامو جلوش قرار دادم رو به فتانه کردم و
گفتم:میخوام ببینمشون!
فتانه سرش و پایین انداخت و گفت:نمیشه عزیزم.اونا رو کفن کردند باید زودتر خاکشون کنیم!
__ اما من حق دیدنشون رو برای اخرین بار دارم.نگو که این اجازه رو بهم نمیدین!
__ اینطور نیست دخترم فقط...فقط نمیخوام با دیدنشون حالت بد بشه.
__ میخوام ببینمشون
به اتاش چیزی گفت و اتاش دو دل نگام کرد.معنی نگاهش و فهمیدم ملتمس نگاش کردم که اروم
سرش رو آورد پایین و از اتاق بیرون رفت.
بعد بیرون رفتن اتاش پرستار انژیو رو از دستم در اورد و به کمکش از تخت پایین اومدم فتانه
از جا بلند شد و مثل از من از اتاق خارج شد وقتی از بخش خارج شدیم وبه سمت ساختمان دیگه
ای رفتیم.
فهمیدم که دارن منو به سردخونه میبرند بدون صدا اشک میریختم و با هر قدم که برمیداشتم حس
بدی بهم منتقل میشد.
جلوی در سردخونه ایستادند اتاش بیرون اومد و دو دل نگام کرد.فتانه دستم رو گرفت و
گفت:مطمئنی؟؟؟
اشکهام وپاک کردم وگفتم:اره
با کمک اتاش وارد سردخونه شدم لرز بدی به بدنم منتقل شد؛اتاش بهم نگاه کرد و دست و پا
شکسته گفت:میخواهید نروید داخل؟!
__ حالم خوبه


وارد یکی از اتاق ها شدیم خیلی سرد بود.با دیدن دو جنازه ای که روی دو تا تخت کنار هم بودند
نزدیك بود بیفتم که
اتاش محکم نگهم داشت.از سایز جنازه ها میشد راحت فهمید کدوم کیاناست و کدوم سهیل!
دست اتاش رو رها کردم و به سمت جنازه اول رفتم.لرزش دستام زیاد بود ملافه رو از روی
جسد بی روحی که رو به روم بود برداشتم.
با دیدن صورت سوخته ی کیانا خشکم زد صورت خوشکل دخترم سوخته بود و شکل بدی پیدا
کرده بود!
دست دراز کردم و بغل کردم.اتاش به سمتم اومد که نگاهش کردم.نمیدونم چی تو چشمهام دید که
برگشت عقب!
کیانارو بغل کردم و روی سرامیک های سرد اتاق نشستم اشکی از چشمم چکید و اروم شروع به
حرف زدن با کیانا کردم:دخترکم بیدارشو مامان...ببین من اومدم...بیدار شو عزیزم!تو دیگه چرا
تنهام گذاشتی...تو که میدونستی من دیگه کسی رو ندارم....تو که تنها دلخوشی من بودی؟!...چرا
تنهام گذاشتی کیانا؟!
اتاش به سمتم اومد و کیاناز رو از من گرفت.توان مخالفت و مقاومت کردن رو نداشتم.سکوت
کردم و بهش نگاه کردم.
دستم و گرفت انتظار داشت جیغ و داد کنم اما اشکی برام نمونده بود؛دست اتاش و رها کردم و به
سمت سهیل رفتم ملافه رو از روی صورتش کنار زدم نصف صورتش سوخته بود و جای تیر
وسط پیشونیش تو دید بود بهش نگاه کردم و
گفتم:یادته میگفتم حلالت نمیکنم؟!...دروغ گفتم حلالت میکنم...حلالت کردم سهیل...میشنوی
میشنوی چی دارم میگم قول بده مواظب دخترمون باشی!.....
اتاش بازوم و گرفت و من رو از آنجا خارج کرد بهم نگاه کرد ودست و پا شکسته گفت:خانوم
خوب هستین؟؟؟


نگاهش کردم گلوم میسوخت و چشمام بدتر بود اشکی برام نمونده بود که بریزم!بدون اینکه
اعتراضی کنم همراهش از سردخونه خارج شدم.بیرون سردخونه فتانه ایستاده بود و به محض
دیدنم به سمتم اومد بی روح نگاش کردم که گفت:حالت خوبه دخترم؟!
بهش نگاهی کردم وگفتم:میخوام برم خونه
با تعجب به اتاش نگاه کردو گفت: الان میریم خونه!
سکوت کردم و همراهشون راه افتادم خودمم نمیدونستم این همه ارامش از کجا اومده بود!نه توان
اشک ریختن داشتم نه توان حرف زدن!فقط میخواستم بخوابم دلم خواب میخواست.اونم تو همچین
وضعی!
تو ماشین اتاش از اینه بهم نگاه کرد و خطاب به فتانه چیزی به زبان ترکی گفت.برام اهمیت
نداشت که چی میگن!
من دخترم رو از دست داده بودم دختری که تنها دلخوشی من بود!کیان وکیانازم از دست داده
بودم!
سهیل مردی که منو اسیر خودش کرده بود هم دیگه وجود نداشت!نمیدونستم باید خوشحال باشم یا
ناراحت....
بخندم یا گریه کنم؟!....نمیدونستم الان چه کاری درسته چه کاری غلط!....چشمهامو بستم و سعی
کردم تو ماشین بخوابم!
.
.
.
اتاش
هم من هم فتانه از رفتار خانوم جا خورده بودیم.انتظار داشتم جیغ و دادش بیشتر باشه اما انگار
شوکه شده بود فقط نگاه میکرد!


تو ماشین به فتانه گفتم که فردا صبح باید اقا و دخترش رو به خاک بسپاریم که اونم قبول کرد!
خانم کمی بهمون خیره شد و بعد چشمهاشو بست و خوابید.
خودم هنوز باورم نمیشد که به همین راحتی اقارو از دست دادم!
بعد رسوندنشون به خونه ام رفتم تا لباسهامو عوض کنم!فردا کلی کار دارم؛شب قبل خوابیدن به
اکثر کسایی که اقارو میشناختند و باهاش دشمنی نداشتند پیام دادم که راس ساعت یازده برای
خاک سپاری بیایند.
.
.
.
دنیا
به مردمی که با لباس های سر تا پا مشکی دور قبرها ایستاده بودند و منو نگاه میکردند نگاه
کردم.
سهیل چقد دوست داشت ومن بی خبر بودم اکثر نگاهها رنگ ترحم داشت دوست نداشتم اینجور
نگاهم کنند.به فتاته نگاه کردم به قبرکن ها نگاه میکرد و بی صدا اشک میریخت من عزادار
دخترم بودم و اون عزادار پسری که مثل پسر نداشته اش براش عزیز بود.
با باز شدن تابوت سهیل پاهام سست شد.اول سهیل رو تو قبر گذاشتند و بعد به سمت تابوت کیانا
رفتند.
با نمایان شدن جسم بی جون کیانا که کفن پوش بود قطره اشکی از چشمم جاری شد.
روی زمین گلی نشستم و بی صدا اشک ریختم.اتاش یه سمتم نشست و فتانه سمت دیگه.دستهامو
گرفتند و خواستند بلندم کنند.اما حالم خرابتر از این حرفها بود که بخوام روی پاهام بایستم و
راحت مثل بقیه به خاک کردن دخترم وپدرش نگاه کنم.


نمیدونم چی شد که با صدای بلندی جیغ کشیدم و شروع به تقلا کردم.خودم و از اتاش و فتانه جدا
کردم و به سمت
قبر کیانا رفتم.هردوشون رو باهم میخواستند خاک کنند.
مردی که کیانا تو بغلش بود رو کنار زدم و کیانا روبغل کردم.کارهام دست خودم نبود کنترلی
رو خودم نداشتم کیانا رو بغل کردم عین ادمهای دیونه گفتم:نمیذارم خاکش کنید...
.
.
.
اتاش
با کاری که خانم کرده بود همه بهش نگاه میکردند و پچ پچ میکردند.به سمتش رفتم و دست و پا
شکسته گفتم:
او را بدین به من درست نمی باشد او مرده است!
فریادی از سر دل شکستش زد:نه دختر من زنده است.ببین گوش بده صداش ومیشنوی؟!ترسیده
گریه میکنه!منو میخواد!میخواد بغلش کنم و براش لالایی بخونم!
صحنه دردناکی بود!از دست دادن بچه غم بزرگی بود!بچه نداشتم اما میتونستم درکش کنم!...یه
قدم بهش نزدیک شدم و گفتم:بذارید من کمک کنم شما را...کیانا را بدهید به من!
سرش و به دو طرف تکون دادو گفت:نه ....نه
با قدمی که به عقب برداشت پاش پیچ خورد خواست بیوفته که محکم دستش رو گرفتم و به سمت
خودم کشیدم.
کیانارو سریع ازش جدا کردم و به کمک دوتا از افرادم اونو از قبر ها دور کردیم.
کیانا رو به مردی که مسول خاک کردن مرده ها بود سپردم وگفتم:زودتر تمومش کن لطفا حال
خانم خوب نیست!....


خانم باصدای بلندی التماس میکرد که دخترش رو خاک نکنیم.
دستهاشو محکم نگه داشته بودم که به سمت قبرها هجوم نبره و بعد خاک کردن اقا و دخترش کم
کم جمعیت هم متفرق شدند.
خانم اروم حرفهایی رو زمزمه میکرد و اشک میریخت.بعد رفتن مهمانهایی که برای خاکسپاری
اومده بودند دستای خانم رو رها کردم.به سمت قبرها رفت و خودش رو روی قبرها انداخت و
گریه زاری کرد.
دلم به حالش میسوخت!از دست دادن دخترش واقعا براش سخت و غیرقابل تحمل بود.
فتانه خانمم حال چندان خوبی نداشت رو به من کرد و گفت:اتاش خواهش میکنم گلاره رو بیار
باید از اینجا بریم!
میترسم با اینجا موندنمون اونم از دست بدیم!
__ هرچی شما بگین
به کمک یکی از افرادم خانم رو از روی قبر بلند کردم و به سمت ماشین بردم.
از دیروز تا امروز صبح اصلا گریه و زاری نمیکرد.فقط به یه گوشه خیره شده بود.اما یه دفعه
سکوتش رو شکوند و به هیچ عنوان اروم نمیشد.
دکترو خبر کردم تا به محض رسیدن به خونه بهش ارامبخش تزریق کنه باید ارومش میکردیم!
.
.
.
کیان
بعد اون روزی که اینازو از خونه بیرون کردم دیگه به سراغش نرفتم.هومن هم از مادرجون
قضیه رو فهمیده بود.
گویا اون روز مادرجون بیدار بوده و همه چیزو شنیده بود.ممنونش بودم که به روم نیاورد!






نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر