قادر رنجبر نظرات یکشنبه 12 اسفند 1397 ، 11:38 ب.ظ




تلفتم رو از جیب کتم بیرون اوردم و به اسماعیل زنگ زدم:بله اقا
__دقیقا بهم بگو خانم امروز چرا بیشتر تو پارک موند و دلیل این همه گریه زاریش چیه؟
__اقا خانم طبق معمول با ظرف شیرینیش اومد روی نیمکت نشست بعدشم یه دختر بچه ازش
شیرینی گرفت دختر رو کلی بغل کرد و بعدش از نیمکت فاصله گرفت دختر بچه هم همراه
پدرش از پارک خارج شد
__بعدش چی شد؟
__خانم تعقیبشون کرد تا هتل بعدم از هتل خارج شد و به پارک برگشت و کلی گریه کرد.
__سابقه داشته دنبال کسی بره؟
__نه اقا این بار اوله
__باشه
تلفن و روی داشبورد گذاشتم و به فکر فرو رفتم.چه دلیلی داره که خانم دنبال اون مرد و دخترش
به هتل رفته باشه حتما شبیه شخص خاصی بوده!
باید فردا خودم برم پارک باید بدونم دلیل این همه ناراحتی خانم چی هست.
دنیا
روی تخت خودم رو پرت کردم.اون دختر خوشگل دختر من بود!کیاناز من دختری که همدم
روزهای سختم بود چقدر بزرگ شده!
من تو هیچ کدوم از اون روزها پیشش نبودم یاد عطر تنش افتادم!اشک از گوشه ى چشمم چکید!
کیان چقدر عوض شده بود!...ای کاش میرفتم جلو و خودم رو بهش نشون میدادم ولی نه اگه ایناز
میومد و اونو کنار کیان میدیدم دق میکردم...حتی از تصورشون با هم دلم به درد میومد وای به
روزی که از نزدیک اونا رو کنار هم ببینم!


فردا باز به دیدن دخترم میرم!چرا مادرم باهاشون نبود؟!
تا صبح تو تختم غلت میزدم و فکرهای جور واجور میکردم صبح با ذوق خاصی از خواب بیدار
شدم.یه دوش گرفتم و کمی به خودم تو اینه نگاه کردم از تصور اینکه امروزم میتونم دخترم رو
بغل کنم اشکم سرازیر شد.
باید براش هدیه میخریدم باید بهش چیزی هدیه میدادم.لباسم و که پوشیدم از اتاق خارج شدم
فتانه با تعجب به خوشحالیم نگاه کرد و گفت: کجا؟؟
__ رستوران
__ باشه مواظب خودت باش
__ چشم
با عجله از خونه خارج شدم و سوار ماشین شدم رو به راننده کردم و گفتم:برو بازار
__چشم خانم
سوالی به اطرافم نگاه کردم و گفتم:جایی رو میشناسی که اسباب بازی های قشنگ بفروشن؟
__ بله خانم
__ خوبه همونجا برو
تعجب و تردیدو توی صورت راننده دیدم اما اهمیتی ندادم جلوی پاساژ بزرگی ایستاد و گفت:
اینجا بهترین اسباب بازی های شهر رو میفروشن
__ممنونم
سریع درو برام باز کرد و گفت:همراهتون بیام خانم؟
__ نه خودم میرم زودم بر میگردم
__هرطور راحتین خانم
با عجله وارد پاساژ شدم و با وسواس خاصی به اطرافم نگاه میکردم.


اسباب بازی های فوق العاده ای توی ویترین مغازه ها بود دوست داشتم همه رو بخرم اما
میدونستم زیاده رویه!
دنبال یه چیز خاص بودم که کیاناز خوشش بیاد
.
.
.
اتاش
پشت میز کارم نشسته بودم و مشغول رسیدگی به پرونده ها بودم که تلفنم زنگ خورد ابراهیم
راننده ی خانم بود!
__ بله ابراهیم
__ اقا خانم خواستند بیارمشون اسباب بازی فروشی
ابروهام بالا پرید و با تعجب گفتم:اونجا چرا؟؟
__ میخواد اسباب بازی بخره!
__ چرا همراهش نرفتی؟!
__ قبول نکرد!
__ باشه هر جا رفت بهم اطلاع بده از دور هم مواظبش باش!
__ چشم اقا
یعنی اون دختر بچه کی میتونه باشه که خانم بخاطرش میخواد خرید کنه؟!
دیده بودم برای بچه های تو پارک شیرینی و بسکویت میبره اما تا حالا پیش نیومده که بره اسباب
بازی بخره!امیدوارم خودش رو تو دردسر نندازه.امروز خودم باید برم پارک ببینم اون دختر کی
هست!

دنیا
درحالی که اون عروسک خوشگل رو بغل کرده بودم به سمت ماشین رفتم.ابراهیم با تعجب به
من نگاه میکرد اما نگاههاش برام مهم نبود بذار فکر کنه که من دیونه شدم....برام مهم نبود!
__برو رستوران
__چشم خانم
باید براش چند شکل شکلات و شیرینی هم درست کنم.به محض ورود به رستوران عروسک رو
داخل اتاق کارم گذاشتم و به سمت اشپزخونه رفتم.
با کارکنان رستوران رابطه ای خوبی داشتم رو به سر اشپز کردم و گفتم:میخ.ام چند شکل
شیرینی و بسکویت درست کنم.
__ چه موادی براتون اماده کنم؟!
دونه دونه مواد رو بهش گفتم و اونم برام اماده شون کرد؛از فکر اینکه قراره امروز برم هتل و
کیاناز رو باز ببینم ذوق زده شدم.
حسابی مشغول پختن شیرینی شدم و زمان و مکان و فراموش کردم.....
کیان
کیانازو بغل کردم و موهاشو بوسیدم.صورتم و با دستاش نوازش کرد و خندید پیشونیش و بوسیدم
و گفتم:برم صبحونه بخوریم؟!
__ پاک
__ دیروز بردمت پارک
__ پاک بلیم


__ باشه اول بریم شیر بخوریم بعد با عمو هومن و خاله فریبا میریم
__ باجه
محکم بغلم کرد و صورتم رو بوسید.با هم از اتاق خارج شدیدم و بعد شستن دست و
صورتامونلباس پوشیدم و همراه
هومن و فریبا به رستوران هتل رفتیم تا کنار هم دیگه صبحانه مون رو بخوریم.
سر میز صبحانه بودیم که هومن گفت:یه رستوران هست پشت هتل میگن غذاهاش محشره برای
نهار میز رزرو کردم!
خونسرد گفتم:باشه
بعد از خوردن صبحانه دست کیاناز رو گرفتم و از هتل خارج شدم.
هومنم با فریبا رفتن بازار گردی کنند.بی هدف با کیاناز قدم میزدم که کیاناز با دیدن پارک بپر
بپر کرد و گفت:
پاک...پاک...بابا بلیم پاک
__بریم عزیزم
با هم از خیابون رد شدیدم و به سمت پارک رفتیم.نمیدونم چرا همه اش سنگینی نگاهی رو روی
خودم حس میکردم.
چند بار هم به پشت سرم نگاه کردم اما کسی رو ندیدم.
کیاناز مشغول بازی شد روی نزدیکترین نیمکت نشستم و به بازی کردنش نگاه میکردم که
گوشیم زنگ خورد.از ایران بود جواب دادم:سلام بفرماید
__ سلام کیان جان خوبی؟
سریع صداش و شناختم اقای منفرد بود یکی از بزرگترین کارگردان های ایرانی همیشه دلم
میخواست باهاش کار میکردم!


لبخندی زدم و باهاش گرم احوالپرسی شدم و درحالی که تو محوطه پارک قدم میزدم تلفنی باهاش
حرف میزدم.
دنیا
داشتم به سمت پارک می رفتم که چشمم به کیان و کیاناز افتاد که با هم به سمت پارک میرفتند
طوری که متوجه ام نشه تعقیبش کردم.دلم داشت برای بغل کردن دوباره کیاناز ضعف
میرفت.وقتی وارد پارک شدن یه گوشه ایستادمو به بازی کردن دخترم نگاه کردم باید یه فرصت
گیر میاوردم و بهش اون عروسک مو طلایی رو میدادم.با زنگ زدن گوشی کیان،یه فرصت
طلایی گیرم اومد.
خیلی با شخصی که پشت خط بود گرم گرفته بود اونقدری که حواسش به دخترکم نبود.
حتما ایناز بود دلم گرفت با چشمهایی که سعی میکردم بارونی نشن به سمت کیاناز رفتم با دیدن
من لبخندی زد و
گفت:ماما
__ جان دل مامان؟!
بغلش کردم و چند بار بوسیدم و گفتم:تو از کجا میدونی من مادرتم اخه؟!
با دیدن عروسک ذوق زده گفت:علوشک
__ اره عروسک برات خریدم
عروسک رو که به سمتش گرفتم ازم گرفت و شروع به بوسیدنش کرد ظرف شیرینی رو که با
خودم اورده بودم به دستش دادم و با دیدن کیان که به سمتمون میومد از جا بلند شدم و سریع از
پارک خارج شدم و توجهی به صدا کردنش نکردم.با صدای بلندی میگفت:خانم....خانم
از ترس این که منو ببینه با دو از اونجا دور شدم که محکم به کسی برخورد کردم و وحشت زده
قدمی به عقب برداشتم که اتاش و دیدم.


نگران بازومو گرفت و گفت:حالتون خوبه خانم؟!
__خوب...خوبم...
مشکوک نگاهم کرد و گفت:از کی داشتین فرار میکردین؟!
__ من؟هیچکی
__ به من اعتماد کنید خانم
سرم و پایین انداختم و گفتم:میخوام برم رستوران
از جلوم کنار رفت و راه رو برام باز کرد تا برم منم بدون این که به سمتش برگردم به سمت
رستوران حرکت کردم و به محض این که وارد رستوران شدم به دفترم رفتم.
دفترم قسمت شمالی رستوران قرار داشت و دیواره هاش شیشه ای بودند.هرکسی هم وارد
رستوران میشد من رو میدید از این ویژگی دفترم اصلا خوشم نمیومد چند بارم به اتاش گفته بودم
پرده بگیره که هر بار گفته وقتی مدیر رستوران تو دید مشتری باشه مشتری بیشتر به کار کرد
اون رستوران اعتماد داره چون مدیرهای خوب تو دیدرس ارباب رجوع قرار میگیرند.اما
مدیرهایی که کارشون و خوب انجام نمیدند سعی می كنند تا جایی که امکان داره از دیدرس
ارباب رجوع دور باشند.
از هیجان کل بدنم میلرزید سر جام نشستم و صورتم رو پشت مانیتوری که روی میز بود قایم
کردم به دستام نگاه کردم.لعنتی ها انقدر نلرزین ترسم بیشتر میشه!
کیان
از دور دیدم که خانمی کیاناز رو میبوسه و چیزی دستش میده نفهمیدم چطور خداحافطی کردم و
به سمتشون رفتم!


خانم به محض دیدنم از اونجا دور شد چند بار با صدای بلندی صداش کردم اما اصلا بهم توجه
نکرد و سریع از کیاناز دور شد به کیاناز که رسیدم دیدم با ذوق عروسک مو طلایی رو بغل
کرده و از شیرینی های توی ظرف کنارش یکی برداشته
اخمی کردم و گفتم:اینا رو کی بهت داده کیاناز؟!
از دیدن اخمم جا خورد و با بغض گفت:مامان!
با تعحب بهش نگاه کردم رو به روش زانو زدم و گفتم:چی گفتی؟!
به عروسکش نگاه کرد و خندید و گفت:مامان
به اطرافم نگاه کردم چشمم به شیرینیا افتاد ظرف رو به دست گرفتم شیرینی نارگیلی و
کاکائویی!شیرینی های که من عاشقشون بودم
به عروسک مو طلایی که دست کیاناز بود نگاه کردم؛شبیه عروسکی بود که پدر دنیا براش
خریده بود و دنیا وقتی رفتیم اهواز دیدن مادرش اونو به کیاناز داده بود.
وقتی که مادرش به تهران اومد عروسک به کیاناز داد و گفت:دنیا عاشق این عروسک های مو
طلاییه.
باورم نمیشد اگه دنیا باشه چرا فرار کرد؟!پس چرا نایستاد من اونو ببینم!
کیانازو به هتل بردم.تمام فکر و ذکرم پیش دنیا بود تو این چهار روزی که به ترکیه اومده بودیم
وقت نشد اصلا دنبال دنیا بگردم!
یعنی ممکنه اون زن دنیا باشه؟فردا حتما کیانازو میارم پارک اگه دنیا باشه بازم برای دیدن
دخترش میاد!البته باید به هومن بگم همراهم بیاد اینجور بهتر میتونم مانع فرار کردنش بشم!
باید بدونم چرا از من فرار میکنه البته در صورتی که واقعا اون زن دنیا باشه!
هومن
پدرم و دراورده بود!از صبح تو بازار بودیم.خودمو روی تخت پرت کردم و گفتم:فریبا این واقعا
غیر قابل تحمله!








نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر