قادر رنجبر نظرات یکشنبه 12 اسفند 1397 ، 11:44 ب.ظ



انقدر به دنیا و زندگی سه نفرمون فکر کردم که خوابم برد.
دنیا
از جا بلند شدم و به سمت کمد لباسهام رفتم.در کمد رو باز کردم و یه کت و شلوار ابی کاربنی
دراوردم.
برای زیر کتم یه پیراهن سفید برداشتم و تنم کردم تیپهای ساده رو بیشتر میپسندیدم تا تیپهایی که
همه ی بدنم رو به نمایش میذارند.
بعد بافتن موهام خواستم از اتاق خارج بشم که در اتاق زده شد:بفرمایید داخل
در اتاق باز شد و اتاش وارد اتاق شد سوالی نگاش کردم که گفت:خانم اومدم دنبالتون با هم بریم
رستوران!
__خودم با راننده میومدم چیزی شده که شما دنبالم اومدی
__بابت اتفاقی که ظهر تو رستوران افتاده.
اخمی کردم و گفتم:خواهش میکنم درباره اش حرف نزنیم به موقعش با هم حرف میزنیم!
__چشم خانم
__در ضمن امیدوارم به فتانه چیزی نگی
__خیالتون راحت خانم
__بریم
با هم به رستوران رفتیم؛ولی مگه دلم به کار میرفت.فکر و ذکرم همه اش پیش کیان و کیاناز
بود!خدایا خودت کمکم کن!
به اتاش نگاه کردم که میخواست از رستوران خارج بشه!حتما میخواست به شرکت بره و اونجا
رو سرسامون بده!


پاهام منو بدون هیچ اراده ی به سمتش کشوندند.سر بلند کرد و نگام کرد و مثل همیشه اروم و
متین گفت:
کاری داشتین خانم؟!
مردد بودم از حرفی که میخ.استم بزنم اما باید بهش میگفتم.باید ازش کمک میخواستم.سهیل
همیشه از اتاش کمک میخواست!
__ من....من ازت کمک میخوام
__ چه کمکى؟!
__ اون اقا که به رستوران اومد.
__ خب
__ همسر منه ولی پدر دخترم نیست
با تعجب نگام کرد و گفت:یعنی دو بار ازدواج کردین؟!...یعنی اقا پدر اون دختر بچه است!
خودمم خجالت میکشیدم از اینکه بگم با دو تا مرد غیر از سهیل بودم.
روی صندلی نشستم اتاش که متوجه وخامت حالم شده بود.لیوان ابی به دستم داد و گفت:
میخواین بریم بیرون راحت با هم حرف بزنیم
__ فکر خوبیه!
با کمک اتاش از جا بلند شدم و هر دو با هم رستوران رو ترک کردیم.
توی همون پارک روی همون نیمکتی که روز اول کیانازو دیده بودیم؛نشستم و همه چیزو براش
تعریف کردم.
متفکر به زمین خیره شد و وقتی دید سکوت کردم سرش رو بلند کرد و دستمالی از جیب کتش
بیرون اورد و به سمتم گرفت.
اشکهامو با دستمالش پاک کردم و سرم و انداختم پایین كه با حرفیکه زد نگاهش کردم:


اقا همیشه به من میگفت اگه اتفاقی براش افتاد پیشتون بمونم و کمکتون کنم میگفت بعد از من تو
باید مواظب
خانم باشی من چیز زیادی از رابطه شما واقعا نمیدونستم یه حدس هایی زده بودم اما به خودم
اجازه ی دخالت نمیدادم حالا که شما همه چی رو برام تعریف کردین من میتونم کمکتون کنم.
با بغض نگاهش کردم و گفتم:من هیچ مدرک شناسایی ندارم میتونم دخترم رو از کیان بگیرم؟
__ بله اما قبلش باید مطمئن بشین که واقعا با ایناز ازدواج کرده یا نه؟!
__روزی که با ایناز اومدی دنبالم رو یادته؟!
سرش و پایین انداخت غم عجیبی تو چشمهاش با اومدن اسم ایناز دیده میشد بله خانم یادمه
__خودش تو ماشین بهم گفت که با هم ازدواج کردند
__ بریم برسونمتون رستوران بعد برم پیش یکی از دوستام اون میتونه راهنماییمون کنه چطور
دخترتون رو از همسرتون بگیرین؟!
__یکم تو پارک میشینم بعد میرم رستوران
__باشه خانم
اتاش
عصبی بودم...باورم نمیشد ایناز اینجور من و سرکار گذاشته بود و الکی من و دنبال خودش
کشیده بود.سوار ماشینم شدم و به بلیطی که برای رفتن به ایران گرفته بودم نگاه کردم.فکر
میکردم اتفاقی براش افتاده با هزار بدبختی ادرسش رو گیر اورده بودم و میخواستم به دنبالش
برم.میخواستم از حالش با خبر بشم....


با حرف هایی که شنیدم دو دل بودم!ولی باید یه تصمیم عاقلانه بگیرم!باید یه انتخاب درست
داشته باشم یا به خانم کمک کنم یا اینکه به نفع ایناز پیش برم!
کیان
همراه کیاناز وارد پارک شدیم.از همون روز اول که پا تو این هتل گذاشتیم کیاناز برای این
پارک ذوق میکرد.
منم ازش خوشم اومده ولی همه بی خبر بودیم از سرنوشتمون؛از اینکه قراره دنیا رو اینجا پیدا
کنیم.کیاناز به محض ورود به پارک به سمت تاب رفت و روی تاب نشست و سر برگردوندم که
دیدم همراه همون مرد که اسمش اتاش بود نشسته و داره حرف میزنه!
پشت یکی از درختها قایم شدم و بهشون از دور نگاه کردم.چقدر دنیا تغییر کرده بود!
دنیای من حتی نمیذاشت کسی یه تار از موهای بلندش رو ببینه اما الان جلوی اون مرد نشسته و
کل موهاشو دورش پخش کرده بود.
با حرص به حرف زدنشون نگاه کردم وقتی اتاش ازش دور شد به کیاناز نگاه کردم بازی میکرد
و گه گداری به من هم نگاه میکرد.
به سمت دنیا برگشتم انگار کیانازو دیده بود از جا بلند شد به اطرافش نگاه کرد وقتی من و ندید
به سمت کیاناز رفت.
صبر کردم بهش نزدیک بشه کیاناز با دیدنش به سمتش رفت و محکم همدیگه رو بغل کردند.
چه رابطه ی عجیبیه رابطه مادر و فرزندی!کیاناز فقط چند ماهش بود وقتی که دنیا ازمون دور
شد.باورم نمیشد انقدر راحت اونو بشناسه و بهش بگه مامان....
اروم به سمتشون رفتم و از پشت سر باهاش حرف زدم:از وقتی رفتی نذاشتم اب تو دل مادرت و
دخترمون تکون بخوره!...برای مادرت پسر بودم برای دخترمون هم مادر بودم هم پدر!...


کیانازو زمین گذاشت و از جاش بلند شد.خواست ازم فاصله بگیره که بازوشو کشیدم و به سمتم
برگشت.
با ترس به چشمهام نگاه کرد و من لبخند تلخی زدمو گفتم:از کی میخوای فرار کنی دنیام؟!
اشکی روی گونه اش غلطید.هیچ وقت تحمل دیدن گریه هاشو نداشتم.دستم و روی گونه اش
گذاشتم و اشکش رو با سر انگشتم پاک کردم و اروم گونه اش رو نوازش کردم که چشماشو بست
و بی صدا به اشکهاش اجازه رقصیدن روی گونه هاشو داد.تحمل دیدن گریه هاشو بیشتر از این
نداشتم.محکم بغلش کردم و اونو به خودم فشار دادم.بی حرکت تو اغوشم ایستاده بود و نامنظم
نفس میکشید!
هیجان زده شده بودم.چقدر دلم برای بغل کردنش تنگ شده بود.سرم و تو موهاش فرو بردم و با
تمام وجود عطر موهاشو مهمون ریه هام کردم.
انقدر محکم بغلش کردم که اخ ریزی از بین لباش خارج شد.لبخندی زدم و بدون اینکه اونو از
خودم جدا کنم گفتم:
دنیا منم کیان شوهرت...عشقت.نگو که منو یادت نیست....وانمود نکن که منو نمیشناسی!اومدم که
برت گردونم خونه! دلت برای ما تنگ نشده؟!
وقتی سکوتش رو دیدم اونو از خودم جدا کردم و نگاهش کردم.
سرش و پایین انداخت که با من چشم تو چشم نشه!صورتش از گریه زیاد سرخ شده بود اهی از
سر کلافگی کشیدم و گفتم:چرا ساکتی دنیام؟!
سرش و بالا گرفت و نگاهم کرد.تو چشمهاش غم بزرگی بود با حرفی که زد خشکم زد و ناباور
نگاش کردم!
باورم نمیشد این زنی که رو به روی منه دنیاست!دختر پاک و ساده ای که دیوانه وار عاشق هم
بودیم!.....


دنیا
وقتی با سر انگشتش گونه ام رو لمس کردم اه جگرسوزی کشیدم!چقدر دلم برای این لمس های
حلال تنگ شده
بود اما اون دیگه مال من نیست!
باید کاری میکردم از من بدش بیاد باهاش چشم تو چشم شدم و گفتم:ما به درد هم نمیخوریم.حالا
که خودت تا اینجا اومدی باید زودتر تمومش کنیم!
ناباور به من نگاه کرد و گفت:دنیا
__ من اسمم گلاره است دیگه دنیا نیستم درضمن دخترمم ازت میگیرم!
خواستم از کنارش رد بشم که بازومو محکم کشید وگفت:مگه دست خودته که راحت طلاق
بگیری؟!شاید من نخوام طلاقت بدم
__طلاق نده اما من دخترم و ازت میگیرم!
__ تو این دو سال چه اتفاقاتی برات افتاده که اینجور سنگ شدی؟دنیای من انقدر بی احساس
نیست!
چشمامو به چشماش دوختم و گفتم:اتفاقات زیادی افتاده و اونقدر روم تاثیر گذاشته که شدم اینی که
الان روبه روتم!
__ دو سال برای دخترمون هم مادر بودم هم پدر.دختری که خودم تو به دنیا اومدنش کمکت
کردم یادت میاد؟!
راست میگفت صحنه ها جلوی چشمم صف کشیدند.وقتی تو ماشین پشت سر هومن کمکم کرد
کیانازو به دنیا بیارم با حرفی که زد به خودم اومدم:
من و تو عاشق هم بودیم هر اتفاقی که برای تو افتاده باشه برای من مهم نیست،مهم خودتی.
پوزخندی زدم و گفتم:من و تو هیچ وقت قسمت نبود کنار هم باشیم باید یه اتفاقی بیوفته و ما رو
ازهم جدا کنه.


__ ولی همیشه با همه چی جنگیدیم که کنار هم باشیم الان مگه چه اتفاقی افتاده که نمیتونیم
باهاش مقابله کنیم!
__ نمیتونم بهت بگم!
بازومو از دستش کشیدم و ازش دور شدم اونم دنبالم نیومد.
اشکهام متوقف نمیشدند.یکی پس از دیگری صورتم و خیس کرده بودند.نمیدونستم باید کجا برم و
چیکار کنم گریه میکردم و قدم میزدم و همه مردم نگاه میکردند.ولی مگه نگاهاشون برام مهم
بود؟!
وقتی به خودم اومدم جلوی در خونه بودم و نگهبان با دیدنم به سمتم اومدم.دنیا جلوی چشمم سیاه
شد و دیگه چیزی نفهمیدم
فتانه
رو به روش روی صندلی نشستم و نگاهش کردم.پس بلاخره شوهرش پیداش کرده بود!اگه اتاش
بهم نمیگفت مطمئنم گلاره هیچ وقت باخبرم نمیکرد.منم تو سختیهایی که این دختر کشید شریک
بودم حالا که چیز زیادی تا زنده موندنم
نمونده باید کمکش کنم پیش خانواده اش برگرده
از جا بلند شدم و از اتاق خارج شدم.اتاش داشت با دکتر حرف میزد و بعد رفتن دکتر رو به من
کرد و گفت:هنوز خوابه؟!
__ بله دکتر چی گفت؟!
__شوک عصبی بوده باید دور از استرس باشه
__باید با کیان حرف بزنم!
__میخواین بهش حقیقت و بگین
_اره بس بود هر چی سختی کشیده وقتشه یه زندگی عادی داشته باشه!


_من تابع حرف شمام هر کاری فکر میکنید درسته انجام بدین.
__من و ببر هتلی که کیان توشه
__باشه خانم
به سمت اتاقم رفتم تا لباس هامو عوض کنم و یه لباس رسمی تر تنم کنم
کیان
عصبی بودم از حرف هایی که دنیا زده بود.تو اتاق قدم میزدم!کیانازو پیش فریبا فرستاده
بودم.توانایی حرف زدن باهاش رو تو این اوضاع نداشتم.
با تقه ای که به در خورد به سمت در رفتم:بله
__منم کیان
درو براش باز کردم تا وارد بشه نگاهی به حال و روزم انداخت و گفت: چه بلایی سر خودت
اوردی؟
__ دارم دیونه میشم هومن راست راست تو چشمهام نگاه میکنه و اون حرفا رو میزنه!
__ حتما دلیلی داره
__ هر دلیلی هم داشته باشه حق نداره از من و کیاناز بگذره
با بلند شدن صدای تلفن اتاق هومن به سمتش رفت:بله بفرمایید
__کی هست؟؟؟
_اوکی الان میایم پایین
سوالی به هومن نگاه کردم که گفت:همون مرده اتاش به همراه زنی به اسم فتانه اومدند پایین تو
رستوران هتل منتظر ما هستند.
__دنیا نیومده؟
__ظاهرا نه!








نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر