قادر رنجبر نظرات یکشنبه 12 اسفند 1397 ، 11:45 ب.ظ

__ یعنى چیکار دارند؟!
__ نمیدونم باید بریم پایین ببینیم
__ بریم
__ به خودت مسلط باش کیان
__ سعیمو میکنم
همراه هومن به رستوران رفتیم که همون بدو ورودمون اونا رو دیدیم.
خانمه خیلی شیک لباس پوشیده بود و همسن مادرجون بود.با دیدن ما لبخند غمگینی زد و از جا
بلند شد که اتاش هم رد نگاهشو گرفت و با دیدن ما بلند شد رو بروشون نشستیم و سلام کردیم.
وقتی اون خانم فارسی حرف زد سرمو بلند کردم و نگاهش کردم
__ پس شما همون کیانی هستی که ورد زبون گلاره بودین؟؟
پوزخندی زدم وگفتم:گلاره!!!!
__ این دو سال کم سختی نکشید
__ منم کم سختی نکشیدم!الان که پیداش کردم میخواد دخترم و ازم بگیره و بزنه زیر همه چیز.
فتانه با تعجب به اتاش نگاه کرد و گفت:خودش اینو گفت؟!
__بله وقتی تو پارک اونو دیدم این حرفهارو زد
__ نمیخواد زندگی تو و اینازو خراب کنه!
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:ایناز؟زندگی من و ایناز؟اینها چه ربطی بهم دارند؟!
__ مگه زنت نیست؟؟؟
__نه اون حرفها و عکسها شایعه بود ما با هم ازدواج نکردیم!این سوال رو اونم میتونست ازم
بپرسه.
__ گلاره رو دوست داری؟؟؟
__ اسمش دنیاست نه گلاره


__ دنیا رو دوست داری؟؟؟
__عزیزترین شخص زندگی من دنیاست بخاطرش خیلی تو این دو سال اذیت شدم اما بازم
دنبالش گشتم چون زنمه عشق زندگیمه!
__حتی اگه بدونی تو این دو سال چه اتفاقاتی براش افتاده!؟
با این حرفش انگار یه سطل اب یخ رو سرم ریخته باشند.توان هیچ حرکتی رو نداشتم!یخ
کردم.چیزهایی مدنظرم اومد که اصلا دلم نمیخواست روزی بهشون فکر کنم.
اینکه دنیا گیر ادمهای افتاده باشه که کارشون خرید و فروش دخترها و زنهای جوان باشه!
هومن دستم رو محکم گرفت و رو به اون خانم کرد و گفت:دنیا تو دردسر افتاده؟
__تو این دو سال اره هر اتفاقی که فکرشو بکنیبراش افتاده!
اتاش رو به هومن کرد و با همون لهجه دست و پاشکسته اش گفت:بریم یک گهوه باهم بخوریم
هومن رو به من کرد و گفت:نگران نباش مهم اینه که الان پیداش کردیم به اون اتفاقا فکر نکن
کسی قرار نیست با خبر بشه!
از جا بلند شد و همراه هومن از ما دور شد فتانه فنجون چایش رو مزه کرد و گفت:دو سال پیش
وقتی محموله دخترها رو اوردن یه دختر که چهره بیش از حد جذابو شرقی داشت مدام گریه
میکردو میگفت من شوهر و بچه دارم!دخترم گشنشه الان و داره گریه میکنه باید برم بهش شیر
بدم.با همه چیز مخالفت میکرد عایشه دستور داد سهیل پسرش اونو برای ترمیم ببره.
سهیلم اونو به زور میبره اما این وسط یه اتفاقی میفته سهیل چشمش بدجور اون دختره رو میگیره
و علارغم مخالفتهای شدید عایشه اون دختر و پیش خودش نگه میداره و روز به روز بیشتر
عاشق اون دختر میشه تا اینکه.........
هر چی بیشتر تعریف میکرد بیشتر داغون میشدم دلم میخواست بلند بشم و فریاد بکشم که اون
زن منه و اون حق نداشت عاشقش بشه حق نداشت زن منو به زور هر بار به تختش ببره و از تن
و بدنی که سهم من بودن لذت ببره....


حق نداشت از زن من صاحب بچه ای بشه!
فتانه
اخمهاش شدید و شدیدتر میشد.به اخر حرفهام که رسیدم گفت:اون مرد و دخترش کجا خاک
کردین؟
__ تو یه قبرستون خصوصی
سکوتش نشونه خوبی نبود!از جا بلند شد.فکر اینکه از گلاره بگذره و برگرده ایران مثل خوره
به جونم افتاده بود.
بهش نگاه کردم و گفتم:کجا؟؟؟
__ میخوام تنها باشم
__گلاره حالش خوب نیست به تو احتیاج داره
__ باورم نمیشد بچه دارم شده باشه
__ اون بی تقصیر بود ناخواسته اون همه اتفاق براش افتاد.
__بهش نگین من از همه چیز خبر دارم
__تا کی؟؟؟
__تا وقتی فکرهامو بکنم
__امیدوارم تصمیم اشتباهی نگیری
__با اجازه
از من دور شد و من دستهامو تکیه گاه سرم قرار دادم و شقیقه هام و محکم فشار دادم.احساس
میکردم سرم در حال منفجر شدنه.
با صدای اتاش سر بلند کردم:همه چیزو فهمید
__ بله


__ از کنارمون که رد شد بیش از حد خنثی بود
__همین من و ترسوند
__بهتره بریم خونه الان خانمم بیدار شدند.
__بریم
کیان
از فشار زیادی که بهم اومده بود حالت تهوع بهم دست داده بود.هومن که حالم رو دید به سمتم
اومد و گفت:
چی شد کیان؟!
بی رمق بهش نگاه کردم و گفتم:پایه هستی بریم یه جا تا خود صبح مست کنیم
__ کیان؟!!!!
__ مهم نیست تنها میرم تو بمون پیش فریبا و کیاناز
__این چه حرفیه بریم داداش!
از هتل خارج شدیم و به سمت یکی از بارهای معروف استانبول رفتیم.دلم میخواست تا خرخره
مشروب بنوشم و اروم
بگیرم.میخواستم فراموش کنم چه بلاهایی سر ناموسم اومده!
میخواستم تصویر هم خواب شدن دنیا با یه مرد دیگه جلوی ذهنم نباشه!
هومن


با دیدن حالش حدس زدم چه حرفهایی رو شنیده.اتاش کم و بیش برام تعرف کرد که دنیا تو
شرایطی بود.براى منم سخت بود اما الان باید قوی باشم و به کیان ارامش بدم.نباید خودمم از
کوره در میرفتم قوز بالا قوز میشدم.
به فریبا پیام دادم:عزیزم همراه کیان به بار میریم.حال کیان خوب نیست!...مواظب کیاناز
باش!...
خداروشکر برخلاف همیشه زود قبول کرد و نق نزد.
تمام طول مسیر هتل تا بار کیان ساکت بود و حرفی نمیزد.انتظار داشتم چیزی بگه یا حداقل گریه
کنه اما سکوت کرده بود و این برام عجیب و نگران کننده بود.
همین که وارد بار شدیم یه جا نشست و به محض دیدن گارسون یه شراب سنگین سفارش داد.بعد
از خوردن اولین پیک سفارش دوتا بطری بزرگ ویسکی داد.
نگران بهش نگاه کردم و گفتم:کیان قرار نیست امشب خودکشی کنی!
با صدای خماری گفت:هییس!... حرف نزن!،..هومن اگه میخوای سر به بیابون نزنم ساکت
شو!یا همین جور تحملم کن یا برو پیش زنت!
سکوت کردم و به مست شدن کیان نگاه کردم.هر پیکی رو که بالا میزد؛اشکی از گوشه ی
چشمش میچکید و این اشکهای تو عالم مستی خبر از حال بدش میداد.بدجور نگرانش بودم.اما
بهش حق مى دادم.
حرفهای راحتی نشنیده بود.تا خود صبح مشروب بود که مرتب به میز ما سرو میشد.جلوشو
نگرفتم باید خودش رو خالی میکرد.برای اینکه بتونه با دنیا رو در رو بشه باید اروم میشد.
آخرشم با صدای مستش گفت:منو ببر پیشش باید اونو ببینم هومن!
__ میبرمت!
کیان


__ کیان...کیان بیدار شو!
به سختی چشمهامو باز کردم که نور اتاق چشمهامو اذیت کرد و با صدای دورگه ای گفتم:اخ
چشمهام
دستش رو بالای چشمهام گذاشت و گفت:چرا این کارو با خودت کردی؟؟
حالا واضح تر میتونستم ببینم. دنیا بود!...با یه پیراهن نازک عنابی که روش طرحهای گلگلی
زردی بود.کنارم روی تخت نشسته بود.
با اخم گفتم:تو باعث این حال منی!
قطره اشکی از گوشه چشمش چکید و روشو از من گرفت و من روی تختم نشستم و از پشت
بازوهاشو محکم گرفتم که اخ ریزی گفت سرم رو به گوشش نزدیک کردم و گفتم:
از فکر اینکه این تن و بدن رو سهیل بارها مزه کرده باشه دیونه میشم!...فرهاد از سر عذاب
دادنت باهات رابطه داشت!...تازه اون شوهرت بود اما سهیل همه رابطه هاش از سر عشق به تو
بود!این منو دیونه تر میکرد!...از همه بدتر اینکه تو زن من بودی و هر شب تو بغل اون بودی!
هق هق ریزش اعصابم رو داغون تر میکرد.بدون هیچ نرمشی اونو به سمت خودم برگردوندم با
وحشت بهم نگاه کرد با صدای که دورگه شده بود گفتم:تو هم دوستش داشتی؟!
ناباور با چشمای اشکی گفت:کیان
لبهامو روی لباش گذاشتم و محکم بوسیدم.از جمع شدن صورتش میفهمیدم که دردش اومده اما
برام مهم نبود.
میخواستم اروم بشم میخواستم فراموش کنم حرف هایی رو که فتانه بهم گفته بود.
با سر خوردن اشکی از چشم دنیا اونو روی تخت پرت کردم و روش خیمه زدم با حرص لب
زدم:
با اونم بودی گریه میکردی؟؟؟
دستشو روی چشمهاش گذاشت و گریه کرد.عصبی دستش و از روی چشماش کنار زدم و گفتم:


به من نگاه کن چرا جلوی چشماتو میگیری میدونی چه شبهایی تا صبح با خیالت سر کردم لعنتی
میدونی؟؟؟؟من اون جا تا صبح با خیالت بودم و تو اینجا تو بغل اون مرتیکه چرا من نباید الان
ازت لذت ببرم مگه گناهه؟!هان؟!
وحشی شده بودم و بی رحم!من که میدونستم اون به خواست خودش پیش اون مرتیکه نمونده بود
اما با دستم یقه اش رو محکم کشیدم و پاره کردم.
وحشت زده جیغى کشید که ندونستم چطور بهش سیلی زدم تا ساکت شه!
هیستریك زیر گوشش زمزمه كردم:حرف نزن دنیا!بذار اروم شم دنیا بذار اروم شم!
با این حرفم دست از تقلا کردن کشید و بی صدا اشک میریخت.
لباسهاشو پاره کردم و به بدنش نگاه کردم شکمش کمی بزرگتر شده بود.بعد دو تاحاملگی بایدم
عوض شده باشه!
با لذت به این بدن بی نقص که اصلا شبیه دخترهای مانکنی استخونی نبود نگاه کردم همیشه
عاشق اندام تو پرش بودم!
با تصور اینکه اون بی شرف دوسال از این بدن لذت برد عصبی شدم و سنگینی مو روی بدنش
انداختم و شروع به بوسیدن گردنش کردم.
ولی بوسیدن ارومم نمیکرد گاز ارومی از گلوش گرفتم که به دلم نشس.
گازهای بعدیمو محکم تر گرفتم که حس کردم دردش میاد.ولی برام مهم نبود!دوست داشتم اذیتش
کنم!
دلم میخواست عقد هامو خالی کنم!...باورم نمیشد که منم داشتم دنیا رو اذیت میکردم.
همین جور پایین رفتم تا به پایین بدنش رسیدم.انگار میدونست چی در انتظار شه دستشو روی
دستم گذاشت!
به صورت سرخ از گریه اش نگاه کردم و گفتم:
چیه نکنه ازم خجالت میکشی؟!


با این حرفم دستش و از روی دستم برداشتو بالشت رو روی صورتش گذاشت....
با وحشت به سمتش رفتم و صورتش رو با دستام نگه داشتم وگفتم:
دنیا.... دنیا غلط کردم!...دنیا من و ببخش!عصبانی بودم خر بودم نمیدونستم دارم
چیکارمیکنم!دنیا چشماتو باز کن!
عزیزم دنیا...
اما هیچ جوابی ازش نمیشنیدم من که میدونستم به خواسته خودش اینجا نمونده بود!منکه میدونستم
چقدر تحت فشار بود.
محکم بغلش کردم و از ته قلبم نعره ی بلندی کشیدم که محکم پرت شدم.و بعدش صدای نگران
هومن من رو به خودم اورد با تعجب به اطرافم نگاه کردم و با دیدن هومن به تخت نگاه
کردم.هومن نگرانم به سمتم اومد:
خواب دیدی کیان اروم باش.....
وحشت زده از روی زمین بلند شدم و به سمت تخت رفتم.به ملافه نگاه کردم اثری از خون نبود!
باورم نمیشد که خواب دیده باشم به هومن نگاه کردم:دنیا اینجا بود...خونریزی داشت...من...من
اذیتش کردم خیلی زیاد...فقط گریه میکرد!
با تکون خوردن بازوهام بهش نگاه کردم:اروم باش داداش خواب دیدی!
از هومن فاصله گرفتم و به سمت در اتاق رفتم که هومنم پشت سرم اومد:کیان....کیان کجا
میری؟
__ باید دنیا رو ببینم!
__ مطمئنی؟
__اره باید باهاش حرف بزنم باید رو در رو باهاش حرف بزنم
__ باشه میبرمت پیشش اما قبلش باید یکم به خودت برسی نکنه می خوای با این قیافه بری دیدن
خواهرم؟








نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر