قادر رنجبر نظرات یکشنبه 12 اسفند 1397 ، 11:47 ب.ظ

لبخند تلخی زدم و گفتم:نمیدونم میتونیم مثل سابق کنارهم باشیم یا نه
__ مگه دست خودتونه نتونید
همراه هومن به داخل اتاق برگشتم باید با دنیا حرف میزدم!
من نمیتونستم یک تنه قضاوت کنم و بعد اونو محکوم کنم.واقعیت رو هم کامل میدونستم اون به
خواست خودش
اینجا نمونده بود.
دنیا
دل و دماغ رفتن به رستوران رونداشتم.یه دوش گرفتم و به سمت کمد لباسام رفتم.درحالی که
کمربند حوله ی تنپوشم روباز میکردم به لباس های داخل کمدم نگاه میکردم پیراهن نخی سبزابی
که شکوفه های ریز سفید داشت نظرم رو جلب کرد.حال وحوصله پوشیدن لباس زیرو نداشتم.
دست بردم داخل کمد و پیراهن رو بیرون اوردم و تنم کردم.دلم میخواست قدم بزنم از فکر اینکه
کیانازو بیارم پیش خودم ذوق زده بودم.
از طرفی هم وسط ذوق زدگیم یاد نگاهای ناراحت کیان میفتادم وداغون میشدم.اما اون الان
ازدواج کرده!ایناز میتونه براش بچه ای رو به دنیا بیاره که خودش پدرش باشه!
از ساختمون خونه خارج شدم و به سمت باغچه ی بزرگ حیاط پشتی رفتم که دست کمی از یه
باغ خوش اب و هوا نداشت.
به سمت یکی از درخت ها رفتم و بهش تکیه دادم امروز هوا زیادی خنک و دلچسب شده
بود!فکر کیان لحظه ای تنهام نمیذاشت سرم رو به درخت تکیه دادم و یاد گذشته افتادم .....
عشق بازیم با کیان...حرف های عاشقانه اش!خنده هاش؛کارهایی که برای خوشحال کردنم انجام
میداد.


لبخند تلخی زدم الان همه ی این کارهارو برای ایناز انجام میداد.اون دیگه مرد من نیست الان
دیگه مرد زندگی
ایناز بود.
بغض بدی به گلوم نشست.چرا می خواستم خوددار باشم؟!مگه الان کی اینجا بود که بخوام ازش
خجالت بکشم یا مراعات بکنم وچیزی نگم؟!خودم بودم وخدایی که تو این دو سال شاهد همه ی
سختی های من بود.سرم و بالا گرفتم
و به اسمون خوش رنگش نگاه کردم وگفتم:صدامو میشنوی خدا...اره منم همونی که تو این دو
سال هی صدات کردم!
خدایا بسه...دیگه تحمل ندارم خدایا چرا انقدر من و امتحان میکنی؟!چرا خدا؟!
__ اونقدر دوستت داره که دلش میخواد هی پز قوی بودنت رو به فرشته هاش بده!
از شنیدن صداش خشکم زد.جرات برگشتن به پشت سرم رو نداشتم و اون ادامه داد:
خودت اینو بهم گفتی!یادته؟!وقتی که مادرم مجبورم کرد بین تو و اون یکی روانتخاب کنم!
وقتی گفتم چرا انقد خدا سنگ جلو پام میذاره یادته این حرف و تو بهم زدی؟!
مگه میشد گذشته ی کوتاه و شیرینم رو با کیان فراموش کنم سرم و پایین انداختم و گفتم:یادمه
__یادته چه روزهایی داشتیم؟؟
__ اوهووم
نزدیک تر شدنش روحس میکردم.دقیقا پشت سرم بود بوی عطر تنش روحس میکردم.دستم و
روی قلبم گذاشتم تحمل این همه نزدیکی رو نداشتم خدایا کمکم کن......
باحرفی ک زد سرم و بلند کردم که باهاش چشم توچشم شدم.روبروم نشسته بود:
چرا میخواستی ازم فرارکنی؟؟؟


چی میگفتم؟!میگفتم که دوسال تو بغل مرد نامحرمی خوابیدم که منو به زور کنار خودش نگه
داشته و منو اون همه عذاب داد!ولی جونمو چند بار نجات داد؛پیش مردی بودم که هم عذابم میداد
هم مرحم دردهام بود!
سکوتم رو که دید دستش و زیر چونم،گذاشت و صورتم و مقابل صورتش قرار داد و گفت:
هر اتفاقی که اینجا و تو این دو سال افتاده برام اصلا مهم نیستند دنیام!
اشکی ازگوشه ی چشمم چکیدو تو دلم گفتم:تو چی میدونی تو این د وسال چی به من گذشت!
لبخند تلخی روی لبهاش نقش بست وگفت:حدس زدن اینکه تو این دوسال تو چه شرایطی بودی
برام سخت نیست دنیام!
و من تو دلم فریاد زدم:یعنی حدس زدی که تو این دو سال با سهیل تا چه حد جلو رفته بودم!
با تکیه دادن پیشونیش به پیشونیم چشم باز کردم وبهش نگاه کردم.چشمهاش بسته بود.لب زد:
برام مهم نیست تا کجا پیش رفتین!چیزی که برام مهمه اینکه تو با خواست خودت اینجا
نبودی....چیزی ک برام مهمه اینکه تو همیشه گفتی گلاره نیستی دنیایی زن کیان!
همین حرفهاش کافی بود تا اتیش عشقم رو که زیر خاکستر دوریش داشت خاموش میشد باز
روشن کنه!از این بیشتر نمیتونستم این نزدیکی رو حس کنم وخوددار باشم.بدون فکر کردن
فاصله رو کم کردم و لبهامو روی لبهاش گذاشتم.
با باز شدن چشمهاش شرمم شد نگاهش کنم چشمهامو بستم که دستهاش دور کمرم حلقه شد و
لبهامو با ولع زیادی بوسید.
منم همراهیش کردم!دلم براش تنگ شده بود!یاد شبهایی افتاده بودیم که تاصبح با هم بودیم و از
هم لذت میبردیم و انقدر همدیگرو بوسیدیم که دیگه داشتیم نفس کم میاوردیم.با مشت شدن دستم
روی سینه اش لبهامو رها کرد.
هر دو از هیجان زیاد به نفس نفس زدن افتاده بودیم پیشونیشو به پیشونیم چسبوندو گفت:
میدونی تحمل این دوری رو دیگه ندارم!


لبخندی از حرفش روی لبهام نشست.وقتی سر صحنه بودو از صبح من رو نمیدید شب که به
خونه میومد؛این اولین حرفش بود!
با دیدن لبخندم من رو کامل تو بغلش کشید و گفت:نخندکه میخورمت!
باورم نمیشد انقدر راحت باهمه چیز کنار اومده باشه به صورتش نگاه کردم که گفت:
اینجا کسی هم میاد؟!
از فکری که به ذهنم خطور کر دبا وحشت بهش نگاه کردم که باصدای بلندی خندیدو گفت:
اینجا کاریت ندارم!
بهم نزدیکتر شد و درحالی که محکم تر بغلم میکرد گفت:وقتی رسیدیم ایران خونمون و وارد
اتاقمون شدیم خیلی باهات کار دارم دنیام!
از یاداوری ایران و موقعیت کیان وحرف هایی که پشت سرم زده شده و میشه و عکس العمل
مادرش دلم به شور افتاد.
از همه مهمتر اون یه مرد زن دار بود!کمی ازش فاصله گرفتم که با تعجب نگام کردوگفت:چی
شده
از یاداوری اون همه حقیقتی که یه یادم رفته بود اهی کشیدم وگفتم:من نمیتونم بیام ایران
اخمی کردو گفت:چرانمیتونی بیای؟!
روم نمیشد بهش بگم تو زن داری و من من کنان درحالیکه با انگشتهای دستم بازی میکردم گفتم:
خب...خب نمیشه...من اگه برگردم ایران روزنامه ها باز شایعه درست میکنند!
__ نگران شایعه روزنامه ها نباش
__ موقعیت شغلیت چی میشه؟؟
__ نگران اونم نباش حلش میکنم
__مادرت چی؟؟؟
__قبلا مگه ازت حمایت نکردم اینبارم میتونم


با وجود سهیل و کیاناز روم نمیشد وجود ایناز و بهونه کنم!با وجود ایناز کنار کیان نمیتونستم
راحت زندگی کنم!
اگه بعد از یه مدت از من و دخترم زده شد چیکار کنم؟!
ناخواسته ازجام بلند شدم که گفت:هنوز ازم خجالت میکشی و حرف دلت و نمیزنی؟!
با بغض به سمتش برگشت وگ فتم:نمیخوام وجودم باعث بشه زندگی شخصیت کنار ایناز بهم
بریزه!
خیره نگام کردو بعد از چند لحظه سکوت اونم از زیر درخت بلند شدو رو به روم ایستادو در
حالی که خیره ام شده بود گفت:داری میگی زندگی شخصیت با ایناز پس زیاد فکرتو درگیر اون
نکن چون همونطور که خودتم گفتی زندگی شخصی خودمه!
اگه بگم دلم ازاین حرفش نشکست دروغ گفتم بغض گلومو خفه تر کرد به سختی حرف زدم
__ من کنار ایناز نمیتون...
حرفم روقطع کرد و گفت:اونم قبول نمیکنه با تو،تو یه خونه زندگی کنه!ایناز توی خونه قبلیمون
داره زندگی میکنه و فکر نکنم هم قبول کنه جای دیگه بره مشکلی که نداری تو یکی از خونه
هام زندگی کنی!؟
چطور دلش اومده بود خونه عشقمون رو با ایناز شریک بشه؟!حتما تو اتاق خواب من باهم
میخوابیدند.
حس حسادت بدی به دلم چنگ انداخته بود دیگهدبیشتر از این توان ایستادن رو اونجا نداشتم
خواستم ازش دور بشم که بازومو محکم گرفت وگفت:نکنه فکر کردی قراره با پیدا کردنت زنمو
طلاق بدم؟!
باورم نمیشد این لحن گزنده لحن کیان باشه.کیان مهربون و عاشق من که دلش نمیومد من ناراحت
بشم!


خدا بگم چیکارت نکنه سهیل که باعث شدی این بلا سرم بیاد!چیزی نگفتم اما با حرف بعدیش
نابود شدم:
ایناز دوست نداره برام بچه بدنیا بیاره!...اما تو میتونی این کاروبرام بکنی!در عوضش رسانه ها
نمیفهمند که تو برگشتی!
همه فکر میکنند زن سابقم ازم جداشده و با زن جدیدم که اینازه دارم تو صلح و صفا زندگی
میکنم.نظرت چیه عزیزم؟!
اشکم جاری شد و با لحن پرنفرتی بهش نگاه کردم و گفتم:حتی فکرشم نکن قبول کنم شوهرمو با
زن دیگه ای قسمت کنم!من پامو تو اون خراب شده نمیزارم!با دخترم همینجا میمونم!...
__ یعنی انقدر من رو دوست داری؟!
اصلا لحن شیطون کیان رو درک نمیکردم.
__من یه مرد کاملو تو زندگیم میخوام نه مردی که فقط نصفش برای منه!
__طلاقت نمیدم عزیزم تلاشت بی فایده است!
__ یا من یا ایناز؟!
__دوئل راه بندازین هر کدومتون زنده موندین با همون میمونم و اون یکی رو طلاق میدم!
من مثل اسفند روی اتیش داشتم جلز و ولز میکردم؛بعد اقا شوخیش گرفته بود!با حرص نگاهش
کردم و بدون اینکه حرف دیگه ای بزنم به سمت ساختمون خونه رفتم.
وقتی وارد سالن شدم اتاش و فتانه که داشتند با هم حرف میزدند ساکت شدند و به سر و وضع
اشفته ى من نگاه کردند.
اخم کردم و با حرص گفتم:اتاش همین امروز مدارک طلاق من رو اماده میکنی من از کیان
طلاق میگیرم و دخترمم باید ازش بگیری!
بغضم ترکید و درحالی که اشکهام کل صورتم رو خیس کرده بودند گفتم:همین امروز باید همه
چی رو تموم کنی نمیدونم چطوری اما باید تمومش کنی!


با صدای هومن به پشت سرم برگشتم که گفت:امروز تعطیله عزیزم!
دلم میخواست به اغوش برادرانه اش پناه ببرم و تا میتونم به حال خودم گریه کنم و از کیان
پیشش گله کنم ولی با وارد شدن کیان و لبخندی که بینشون رد و بدل شد فهمیدم که هومن هم مثل
کیان عوض شده!
با صدا گریه کردم و از پله ها با حالت دو بالا رفتم و به اتاقم پناه بردم.روی تخت نشستم و از ته
قلبم گریه کردم......
دستم رو روی قلبم گذاشتم.اتیش گرفته بودم نمیدونستم برای اروم شدن باید چیکار میکردم؟!
اصلا کیان و هومن چطور تونسته بودند وارد خونه ام بشند.حتما کار فتاته است!
با عصبانیت بلند شدم و به سمت در رفتم که به محض باز کردن در اتاق کیان و دیدم که بدجنس
و با شیطنت نگاهم میکرد.
اومدم درو ببندم که مانع شد و من با حرص گفتم:
من تو رو نمیشناسم تو کیان من نیستی برو بیرون
__ حرفای جدید میشنوم! کیان من؟!...
از قاطی کردن خودم عصبانی شدم و گفتم:منظورم این نبود
خونسرد و باحالت شوخی گفت:یعنی کیان تو نیستم؟!
عصبی گفتم:لطفا از اینجا برو!
با لحن خاصی گفت:کجا برم؟!
یه لحظه تعادلم رو از دست دادم که کیان از فرصت استفاده کرد و وارد اتاق شد و سریع درو
بست و من و بین خودش و در اتاق نگه داشت و با همون لحنش گفت:حسود من؟!
__ برو کنار
__یادته بهت میگفتم حسود میشی نوک دماغت باد میکنه
با یاداوری گذشته اهی کشیدم که کیان فرصت نداد و لبهامو اسیر لبهاش کرد.


دروغ چرا نیاز داشتم به عشقش!دلم براش بیتابی میکرد.منو به خودش نزدیک تر کرد و من با
جون و دل همراهیش کردم!
تو همون حالت دستش به سمت سر شونم رفت و نوازش وار شونه هامو لمس میکرد!سر
انگشتهاش به سمت پشت گردنم رفته بود و تعادلی روی خودم نداشت با یه حرکت زیپ پیراهنم
رو پایین کشید.
با دو تا دستهاش دو طرف پیراهنم رو کشید و لبهامو رها کرد و پیراهن رو پایین تر کشید.
با دستهام مانع دیده شدن سینه هام شدم و خواست پیراهن رو پایین تر بکشه که یادم اومد هیچ
لباس زیری تنم نیست.گر گرفتم خواستم مانعش بشم که با لحن سرشار از نیاز گفت:
میخوام باهات یکی بشم دلم برات تنگ شده بود دنیام!
چشامو بستم و پشت بهش ایستادم روم نمیشد رو در روش باشم.
سرم و پایین انداختم و به پیراهنم که روی زمین افتاده بود نگاه میکردم
کیان ازم فاصله گرفت فقط صدای نفس کشیدنش رو میشنیدم.
خوب میدونستم که داره تن و بدنم رو نگاه میکنه همیشه عاشق نگاه کردن به بدنم بود و میگفت
از دیدن بدنت لذت میبرم!
با حلقه شدن دستهای گرمش دور بدنم لرزی به تنم افتاد!کی لخت شده بود که متوجه نشده بودم
سرش و روی سر شونه لختم گذاشت و با همون لحن اغواگرش گفت:دلت تنگ نشده برای یه
رابطه عاشقانه؟
با دیدن سکوتم موهامو بو کرد و گفت:ازم خجالت نکش من همون کیانم تو هم همون دنیا!
دلم میخواست خودم و بهش بسپارم اما با یاد اوری اینازو حرفایی که بهم زد حس بدی بهم منتقل
میشد!انگار متوجه تردیدم شده بود!
لبخندی زد و گفت:من ازدواج نکردم دنیا!


منو به سمتش برگردوند و نگاهم کرد.با چشمای اشکیم نگاش کردم که گفت:شایعه بود ایناز هم
بهت دروغ گفته بود و قصدش این بود كه میخواست من و تو رو از هم دور کنه!
اگه اون حرفا رو هم چند دقیقه پیش بهت زدم واسه اینکه ببینم هنوز هم مث سابق دوستم دارى یا
نه!
با تعجب نگاش کردم که بغلم کرد و با خنده گفت:
خانمم چقدر عصبانیت بهت میاد اصلا کیف کردم دیدم اونجور عصبانی شدی!....چه جذبه ی هم
داشتی همین امروز طلاق میگیرم!
نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم و با صدای بلندی زیر خنده زدم که کیان با خنده و اروم زیر
گوشم گفت:
ای جان چقدر دلم برای این خنده های از ته قلبت تنگ شده بود!
به چشمای مشتاقش نگاه کردم و خواستم لباشو ببوسم که تو یه لحظه پرت شدم روی تخت و تا
خواستم به خودم بیام کیان روم خیمه زد و گفت:گیرت انداختم!
لپهام گل انداخته بود!خدایا این حقیقت داشت؟!یعنی این خواب نبود؟! با قرار گرفتن لبهای کیان
روی لبهام با لمس جاى جای بدنم فهمیدم که اینبار خواب و رویا نیست!...حقیقت!....خدا بالاخره
صدامو شنید و داره جایزه ی تحمل اون همه سختی رو بهم میده!
لبهاشو به گوشام چسبوند و گفت:انقدر ساکت نباش!
__ دلم برات تنگ شده بود کیان!...
اولین حركتشو برای یکی شدن با هم زد:من بیشتر خانمم!اجازه هست برایت بمیرم؟!......


پایان 










نظرات

  1. شنبه 7 اردیبهشت 1398 04:14 ب.ظ
    خیلی عالی بود كاش فایل پی دی افشم بذارید
  2. سه شنبه 21 اسفند 1397 04:09 ب.ظ
    عالی بووووود ممنون که ادامه را گذاشتید
  3. سارا جمعه 17 اسفند 1397 07:28 ب.ظ
    شرمنده همگی دیر ب سایت سر زدم و متوجه نشدم درخواست کردید ک رمانو بذاررم بازم،اقای رنجبر شرمنده شماهم شدم مرسی از زحماتتون
    • قادر رنجبر
  4. سه شنبه 14 اسفند 1397 11:04 ق.ظ
    خیلی عالی بود خیلی
    مرسی که تکمیلش کردید
    از زحماتتون سپاس گذارم
  5. رفیق دوران مهد کودکم دوشنبه 13 اسفند 1397 10:52 ق.ظ
    رفیق دوران مهد کودکم نه تنها ازدواج کردبلکه طلاقم گرفت.

    منم هنوز دارم پاندای کنگ فوکار دانلود میکنم

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر